لسان الملك سپهر
2045
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
كاسه را هيچ مدد مىرسيد ؟ اشارت به آسمان كرد . شصت و سيم : انس بن مالك گويد : چون رسول خدا به مدينه آمد من هشتساله بودم و پدرم بمرد و مادرم به نكاح ابو طلحه شد و او سخت مسكين بود ، چنان كه يك شب و دو شب مىرفت و ما خوردنى به دست نمىكرديم . يك روز مادر من اندكى جو به دست كرد و آرد ساخت و قرصى پخت و مقدارى شير از همسايه بگرفت و بر آن ريخت و مرا گفت : تا ابو طلحه را حاضر كرده با هم بخوريم . من از خانه بيرون شدم و سخت شاد بودم بدان خوردنى ، از قضا بر رسول خدا گذشتم كه با اصحاب نشسته بود ، بىتوانى گفت : به كجا مىشوى ؟ گفتم : مادر من ، تو را مىخواند . پيغمبر برخاست و اصحاب را گفت : برخيزيد به خانهء امّ سليم مىرويم ، چون به در خانه رسيد ابو طلحه را نگريست فرمود : چه داريد كه ما را مىخوانيد ؟ عرض كرد كه : از بامداد دى تاكنون هيچ خوردنى نيافتم . فرمود : امّ سليم از چه روى ما را خواند ؟ فحص حال كن . ابو طلحه از زن پرسش كرد و حقيقت حال را به عرض رسانيد . پيغمبر فرمود : باكى نيست ما را به خانه درآور ؛ و چون درآمد امّ سليم را فرمود : جوين خود را حاضر كن ، پس دست مبارك بر آن گذاشت و انگشتان را گشاده داشت و ده ( 10 ) تن از اصحاب را فرمود : بسم اللّه بگوئيد و بخوريد ، چون سير شدند ده ( 10 ) تن ديگر را بخواند تا هفتاد و سه ( 73 ) تن سير شدند ، آنگاه با ابو طلحه و انس خوردن گرفت ، از پس آن قرص را برداشت و گفت : اى امّ سليم اين نان را بخور و هر كه را خواهى بده صلى اللّه عليه و آله . شصت و چهارم : ابو هريره گويد كه : وقتى از گرسنگى سنگ بر شكم بستم و بر سر راه اصحاب نشستم ، باشد كه كسى به مهمانى مرا بخواند ، ابو بكر و از پس او عمر بر من گذشت از هر يك آيتى از قرآن پرسيدم ؟ جواب گفتند و مرا با خود نخواندند . در اين وقت رسول خداى برسيد و حال من بدانست و مرا به خانه خواند و يك تن از امّهات را پرسيد كه چه خوردنى دارى ؟ عرض كرد : مقدارى شير . فرمود : يا ابا هريره اصحاب صفّه را بخوان - و آن جماعت را خانه و بضاعت نبود و مهمانان مسلمان بودند - . ابو هريره گويد : با خود گفتم با اين گروه از يك كاسه شير مرا چه بهره رسد ؟ و اصحاب صفه را حاضر كردم ، پيغمبر فرمود : يا ابا هريره آن كاسه شير مرا ده ، بگرفت و مرا بازداد و فرمود : برخيز و قوم را سقايت كن ، تمام آن جماعت سير